خانم ها حتما وارد شوند
یک سوال
قالب وبلاگ
پيوندهاي روزانه
امکانات وب
PageRank

[ یکشنبه هشتم تیر 1393 ] [ 11:57 ] [ ]
شهدا شرمنده ایم

[ یکشنبه یکم تیر 1393 ] [ 17:26 ] [ ]
نمی دانم تا حالا برای شما نیز پیش آمده است که پس از مشاهده نمودن فردی که با پوششی بسیار زننده در سطح جامعه به جولان و خودنمایی می پردازد، تذکر داده باشید، یا خیر؟ اما اگر این کار را انجام داده باشید بی شک با جواب های زیر مواجه می شوید:

دلم می خواهد و به شما ربطی ندارد، قبر من از قبر شما جداست و...، اما شایع ترین پاسخ بی تردید این می باشد که ای آقا؛ دلت پاک باشد سر و وضع که مهم نیست!
اما این گروه از زنان باید بدانند که سخت در اشتباه می باشند، چرا که «از کوزه همان برون طراود که در اوست» نمی شود با ظاهری که باعث جلب توجه و تحریک عده ی بسیاری از اقشار جامعه و بویژه جوانان در جامعه می گردد، ظاهر شد و بعد گفت: دلت پاک باشد، اما شاید ذکر تنها، موردی از آثار حفظ حجاب و عفاف، زنهاری باشد برای این گروه از زنان تا شاید کمی به خود آیند.

در عصر حکومت رضاشاه یکی از علمای ربانی مشهد، مرحوم آیت الله سید باقر سیستانی، سعی بسیار داشت تا به محضر مبارک امام زمان حضرت ولی عصر (عجّل الله تعالی فرجه الشّریف) شرفیاب گردد. او برای رسیدن به این سعادت بزرگ، تصمیم گرفت چهل جمعه در مسجدی از مساجد زیارت عاشورا بخواند، او به این تصمیم عمل کرد و هر جمعه به قرائت زیارت عاشورا به طور کامل ادامه داد به نحوی که او خود می گوید:
در یکی از جمعه های آخر که در یکی از مساجد مشغول زیارت عاشورا بودم، ناگاه شعاع نوری را که از خانه ای در نزدیک آن مسجد دیده می شد، مشاهده کردم، حالت معنوی عجیبی پیدا کردم. از جا برخاستم و به دنبال آن نور رفتم، خود را نزدیک آن خانه رساندم، دیدم نور عجیبی از داخل آن خانه می درخشد. در را زدم و با اجازه وارد شدم. دیدم حضرت ولی عصر (عج) در یکی از اطاق های آن خانه تشریف دارند و در آن اطاق جنازه ای را مشاهده نمودم که پارچه سفیدی روی آن کشیده بودند، منقلب شدم در حالی که اشک از چشمانم سرازیر بود به آقا امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) سلام کردم، آقا جواب سلام مرا داده و فرمودند:
چرا اینگونه دنبال من می گردی؟ و آن همه رنج ها را تحمل می کنی؟ مثل این (اشاره به جنازه) باشید تا من به دنبال شما بیایم.

پس فرمود:این جنازه، جنازه بانویی است که در عصر کشف حجاب (رضاخانی) هفت سال (برای حفظ عفت خود از گزند درندگان حکومت رضاقلدر) از خانه بیرون نیامد تا مبادا نامحرم او را ببیند و دست تعرض به سوی او دراز نمایند و حجاب از سر او برگیرند و حال من به دلیل این عفت و پاکدامن در لحظه جان دادن نزد او آمده ام.

پی نوشت ها:
1- حجاب بیانگر شخصیت زن: 121.
2- گوهر صدف: 48.
3- بهشت جوانان: 426- 427.

منبع:قدس

[ شنبه دهم اسفند 1392 ] [ 15:13 ] [ ]

[ دوشنبه هفتم بهمن 1392 ] [ 11:9 ] [ ]

آهای خانمی که صدای وطن پرستیت گوش ملتو کر کرده!!! 

کاش میدونستی تو شاهنامه ، افتخار زن ایرانی اینه که حتی آفتاب هم تنشو ندیده!!! 

((( منیژه منم دخت افراسیاب ... برهنه ندیده تنم آفتاب ))) 

[ دوشنبه هفتم بهمن 1392 ] [ 11:4 ] [ ]
پوششی معمولی داشتم مانتویی تا روی زانو به علاوه یک شال البته بدون آرایش.تا اینکه سال سوم راهنمایی که با یکی از همکلاسی هایم آشنا و دوست شدم که ظاهری متین و چادری داشت بعد از مدتی هم نشینی با او ظاهر او بر من اثر گذاشت.او اهل مسجد بود گاهی به بهانه اینکه با دوستم در مسجد قرار دارم با چادر از خونه خارج می شدم و به مسجد می رفتم.اما در مهمانی ها بدون چادر بودم با اینکه پوششم تغییر کرده بود و محجوب تر شده بودم.
 
دوستم که روز به روز با او صمیمی تر می شدم آدمی مذهبی و معتقد بود. به من گفت:"دوست دارم دوستی که دارم شبیه خودم باشه"دوستش داشتم و به راهی که می رفت اطمینان پیدا کردم و با راهنمایی های حاج آقای مدرس حرف های دوستم برایم به اثبات رسید.(صحبت های پیش نماز مدرسه مون بعد از هر نماز )تصمیمم را گرفتم . از پول توجیبی های خودم یک چادر مناسب خریدم و موقع رفتن به مدرسه در کوچه جلوی درب خانه بدون اطلاغ خانواده چادرم را سرم کردم.
 
اولین روزی که با چادر وارذ مدرسه شدم همه همکلاسی ها به من لبخند زدند لبخند شیرین و محبت آمیز برای اینکه تغییر کرده بودم. دوستی که باعث چادری شدنم شده بود با این جمله به من تبریک گفت:"تو خوب بودی با چادر بهتر شدی"بعد از مدتی مادرم اتفاقی مرا از روی تراس خانه دید که در کوچه چادر سر می کنم و از چادر پوشیدنم با اطلاع شد. (پوشش من دقیقا برخلاف بقیه بود ) بعد از کلی صحبت و اعتراض ،من استوارتر از قبل چادر بر سر به مدرسه می رفتم .
 
سال بعد از طرف آموزش وپرورش به حج مشرف شدم از آن به بعد به بهانه اینکه حاجیه خانم باید چادری باشد همه جا چادر می پوشیدم.بعد از گذشت مدتی، پوششم در خانواده عادی شده بود دیگر حداقل باخانواده ام در رابطه با حجابم مشکلی نداشتم اما اطرافیانم به خاطر این مساله از صحبت کردن با من اجتناب می کردند و علاوه بر این پاره ای از اوقات مرا مورد تمسخر قرار می دادند.
 
به تدریج مادرم را هم به چادر علاقه مند کردم .مثلا وقتی از حج برگشتم چون چادر می پوشیدم به مادرم گفتم:"زشته من چادر داشته باشم و شما نه. ،زشته دختر چادری باشه مادر مانتویی!"یا به بهانه های مختلف مادرم رو می کشوندم به مدرسه،اوایل هفته ای یک بار و گاهی حتی  هر روز! بهشون می گفتم:"جلوی دوستام زشته چادر نپوشید!یا کتاب فلسفه حجاب شهید مطهری رو به مادرم دادم تا بخونه فکر کنین کسی که هرروز با چادر بیاد مدرسه دخترش کم کم این چادر رو سرش ثابت میشه. 
 
چندروز به روز مادر مانده بود برای مادرم پارچه چادری خریدم و با یکی از چادر نمازهایش پیش خیاط بردم تا برایش بدوزد از اون جایی که یک مادر از هدیه ای که فرزندش برایش خریده استفاده می کند مادر من هم از چادرش استفاده کرد وهنوز هم اون رو نگه داشته!از آن روزها سه یا چهارسال گذشته و در حال حاضر من و مادرم هر دو با چادر وارد اجتماع می شویم.
[ شنبه بیست و هشتم دی 1392 ] [ 11:53 ] [ ]

سلام

خدا رو شکر که دوباره زنده هستیم و ماه محرم حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام رو می بینیم.

ماهی که باید به گفته بزرگان تا می تونیم برای غربت و مظلومیت اربابمون امام حسین علیه السلام گریه کنیم و اشک بریزیم.

اما متأسفانه بعضی ها تازه تو ماه محرم یادشون میفته که برن سراغ شیطنت بازی. یه بنده خدایی میگفت ماه محرم سر آرایشگر ها شلوغ میشه. نمی دونم چی بگم. این یه درد بزرگه. توی ایامی که امام زمان ما گریان و عزادار جدّ غریبشون امام حسین علیه السلام هستند بعضی ها به فکر کارهایی میفتند که از گفتنش شرم دارم.

اما این مطلب رو دارم می نویسم شاید یه تلنگری باشه برای بعضی ها. شاید یکی از اون کسایی که توی ماه محرم به فکر این کارها افتاده و این مطلب رو خوند حداقل به حرمت اهلبیت علیهم السلام مراعات کنه و حرمت نگه داره.

خواهر من . برادر من

این رسمش نیست. امام حسینی که به خاطر من و شما رفت و از همچی گذشت بخواهیم اینطوری جوابش رو بدیم.

حضرت زینبی که برادرش، عزیزترین عزیزانش رو فدا کرد که شاید من و شمایی هدایت بشیم. بی بی جان شرمنده شما هستم. من رو دریاب. ان شاالله شما مددی کنید تا بتونم اونطوری که شما می خواهید باشم.

 

هنوز صدای هل من ناصر امام به گوش می رسه.

کیه که لبیک بگه

بسم الله،

لبیک یا حسین؛ لبیک یا حسین؛ لبیک یا حسین

[ یکشنبه دوازدهم آبان 1392 ] [ 11:16 ] [ ]
[ دوشنبه ششم آبان 1392 ] [ 11:42 ] [ ]
خانووووم....شــماره بدم؟؟؟؟
گلهِ برسونمت؟؟؟؟
خانوم چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و
به محـــل زندگیش بازگردد.
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...
شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!
دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...
دردش گفتنی نبود....!!!!
رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح
نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن...
چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...
خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!
دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را
به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...
امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!
احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب
شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
یک لحظه به خود آمد...
دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته...!
[ یکشنبه بیست و یکم مهر 1392 ] [ 15:12 ] [ ]

[ دوشنبه هشتم مهر 1392 ] [ 9:36 ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.